تبليغاتX
ادمک
سلام خوبین همتون؟  بعد از سه ماه برگشتم ولی موندگار نیستم  ایندفعه هم به خاطر تحقیقم  اومدم تو اینتر و احتمالا از این به بعد هم فقط به خاطر این جور کارا بیام البته شاید از اونایی که نظر دادن گفتن اپ کردن معذرت میخام که نتونستم بهشون سر بزنم همچنین اونایی که برای اولین بار بود که تو وبلاگم اومده بودن عذر میخام که بهشون سر نزدم امسال درسام یکم مشکل شده به خاطر همین زیاد نیام طرف کامپیوتر  بازهم منتظر نظرای قشنگتون هستم بای




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:6 توسط ..:: محمد-شیوا ::..

The Mirror (آینه)

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک زندگی می کردند. کلبه ی آنان نه اتاق

داشت و نه اسباب و اثاثیه ای .

اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد ، که شکم شان را به سختی سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول ، کمی بیشتر از حد معمول به دست آمد.

درنتیجه کمی بیشتر از نیازشان پول به دست آوردند. زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و

ورق زد . همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق می زد ، افراد خاناده هم دورش جمع می

شدند.بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است .پیش از آن هرگز

آینه ای نداشتند. از آن جا که پول کافی برای خریدنش را داشتند ، زن آن را سفارش داد . در حدود یک

هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کاربودند ، مردی سوار بر اسب از راه رسید . او بسته ای در

دست داشت ، و خانواده به استقبالش رفتند.به محض اینکه امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند ، همه در

کلبه دور مادرشان جمع شدند. زن ، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد، و جیغ زد

«جان، تو همیشه می گفتی من زیبا هستم و من واقعا زیبا هستم»!

مرد آینه را به دست گرفت در آن نگاه کرد ، لبخند زد و گفت :«تو همیشه می گفتی که من خشن هستم

ولی من جذاب هستم.»

نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:« مامان ، مامان، چشم های من شبیه تو

هستند.» اتفاق نا خواسته این بود که ۱پسر کوچک شان که مثل همه پسربچه ها پر انرژی  بود ، از راه

رسید و پیش از هر اقدامی آینه را قاپید. او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده

بود. او فریاد زد:«من زشتم ! من زشتم!»

و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت: پدر آیا من همیشه همین ریخت بودم؟»

«بله پسرم تو همیشه همین ریخت بودی.»

«با این حال تو مرا دوست داری؟»

«بله پسرم ، دوستت دارم.»

«چرا؟برای چه مرا دوست داری؟»

« چون که مال من هستی!»

 

نظر یادتون نره 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:12 توسط ..:: محمد-شیوا ::..

اگر سلطنت بلد نباشم  سلطنت نميکنم..

اگر زندگي بلد نباشم  زندگي نمي کنم

اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو ياد ميگيرم  

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:5 توسط ..:: محمد-شیوا ::..

یه نظر کوچولو میدی مرسیییییییییییییییییی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 8:54 توسط ..:: محمد-شیوا ::..

بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد

 

مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد

 

تو که رفتي همه ثانيه ها سايه شدند

 

سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد

 

شعله ها بي تو ز بي رنگي دريا گفتند

 

موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

 

گم شدم در قدم دوري چشمان بهار

 

بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 22:19 توسط ..:: محمد-شیوا ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 22:17 توسط ..:: محمد-شیوا ::..

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

 

نظر یادتون نره




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:26 توسط ..:: محمد-شیوا ::..

شوخی با ضرب المثل ها

موش تو سوراخ نمی رفت ، سراغ خونه کد خدا رو می گرفت

آن را که حساب پاکه ، چه منتش به خاکه

مار گزیده از پونه بدش میاد ، جارو به دمبش می بنده

خشت اول چون نهد معمار کج ، سر پیری و معرکه گیری

فلفل نبین چه ریزه ، درشتاشو سوا کن

یه گوش در ، یه گوش آیینه بغل تریلی 18 چرخ

کار نیکو کردن ، از خر کردن است

آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شود ، بلکه از دو سوراخ دوبار گزیده می شود

کوری عصا کش کور دگر بود ، توانا بود هر که دانا بود

آدم گرسنه از ریسمان سیاه و سفید می ترسه

آب که از سر گذشت چه این قدر ، چه این قدر

از خرس یه مو کندن ، کار حضرت فیله

 

نظر یادتون نره




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:40 توسط ..:: محمد-شیوا ::..

 

تو رو خدا نظر بدين

                           

I LOVE YOU




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:1 توسط ..:: محمد-شیوا ::..

جدول تناوبي خانم ها

وزن اتمي : ۶/۵۳كيلوگرم در حالت استاندارد-اما داراي انواعي از ۴۰ تا ۲۰۰ كيلوگرم.

خواص فيزيكي :

۱- شكل ظاهري: سطح آن معمولا با لايهاي از مواد رنگي پوشيده شده است.

۲- نقطه جوش وانجماد: بي دليل و ناگهاني جوش مي آورد؛بي دليل و ناگهاني منجمد مي شود.

۳-مزه: در صورت كاربرد نادرست-به شدت تلخ است.

۴- تغيير پذيري: بي نهايت

۵- ضربه پذيري: صفر

خواص شيميايي : ۱- ميل تركيبي شديدي نسبت به طلا-نقره و مجموعه اي از سنگهاي قيمتي دارد.۲- مقادير زيادي از مواد گران بها را جذب ميكند.۳- ممكن است بي دليل و ناگهاني منفجر شود.۴- بيشترين ميزان اكسيد كنندگي پول را دارد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:49 توسط ..:: محمد-شیوا ::..